مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
403
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
مملكت ، فراختر و لشكر بيشتر است . ناچار بايد در حاجت پسر خواهر بكوشم ، اگرچه هلاك شوم . از آنكه سبب اين قضيت من بودهام . چنان كه من او را بدرياى عشق افكندهام ، در خلاص او بكوشم . مادر صالح گفت : آنچه قصد كردهاى بكن و زينهار كه در سخن گفتن با او درشتى كنى . آنگاه صالح برخاسته ، دو انبان از گوهرها و ياقوتها و شاخهاى زمرد و مرجان پر كرده ، بدوش ملازمان خود داده ، با ملك بدر باسم بسوى ملك سمندل روان شدند . چون بقصر برسيدند ، دستورى خواسته ، بنزد او درآمدند و او را سلام داده ، زمين ببوسيدند . ملك سمندل برپاى خاسته ، اكرام كرد و او را نشستن فرمود و گفت : اى صالح ، بهر چه حاجت بسوى ما آمدهاى ؟ صالح برپاى خاسته ، دوباره زمين بوسه داد و گفت : مرا حاجت ، نخست بخداى تعالى و پس از آن بملك بزرگوار است . آنگاه انبانها گشوده ، هديتها در برابر ملك بپراكند و گفت : اى ملك ، تمناى من اينست كه هديت مرا قبول كنى و خاطر مرا بدست آورى . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و چهل و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، ملك به او گفت : سبب آوردن اين هديتها چيست ؟ مرا از حاجت خود آگاه كن . كه اگر من به روا كردن حاجت تو قادر باشم ، همين ساعت روا كنم . و اگر مرا توانائى نباشد ، خداى تعالى به كسى تكليف محال نكرده . صالح ، پيشگاه ملك را بوسه داد و گفت : اى ملك زمان ، تو بروا كردن حاجت من قادرى و حاجت من در زير دست تست و من تكليف محال به تو ندارم و ديوانه نيستم از ملك چيزى بخواهم كه برو قادر نباشد . ولى حاجت من اينست كه ملكه جوهره مكنونه را خواستگارى كنم و اميدوارم كه ملك ، مرا نوميد نگرداند . چون ملك اين سخن بشنيد ، باستهزاى او چندان بخنديد كه بر